تبليغاتX
شک

شک

گاهی به این نوشته ها هم شک میکنم

دوباره هواپيمايي سانحه ديد و عده اي را به كام مرگ فرو برد .با شنيدن خبر به ياد جمله اي از يك
نويسنده جهان سومي افتادم كه روزگاري گفته بود: در جهان سوم مرگ حالت طبيعي و زندگي
وضعيت استثنايي است ، يعني ما زندگان استثنائات قانون فراگير جهان دست سوميم .تاكنون هنوز آمار 
دقيقي ازكشتگان اعلام نشده ، آمار از18 نفر تا 80 نفر در نوسان است گويي مرگ بجز جسم آنان هويتشان را هم از ميان برده.
اين چندمين هواپيمايي است كه در يكسال اخير در كشورمان به سمت مرگ اوج گرفته است؟
به هرحال عوارضي از اين دست هر لحظه چهره مرگ را از ابهام خارج مي كند و خطوط چهره او راواضح تر مي سازد .بايد مرزهاي زندگي را بيشتر پاس داشت ونگذاشت مرگ اينگونه بي محابابركاروان زندگان
 شبيخون بزند، حتي حضور مرگ هم بايد در ميان ما با قبول شرايط ما باشد .

دردا

دردا که مرگ

نه مردن شمع و نه بازماندن ساعت است

                    :

تجربه ایست

               غم انگیز

                           غم انگیز

به سال ها و به سال ها و به سال ها...                     

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 5:58  توسط شک  | 

            وقتي دركويرزندگي ميكني يقين داري كه هميشه زير پايت محكم است،خانه ها تعریف مشخص ومقدس گونه دارد چراكه هر لحظه درمسير باران وسيل بنيان كن قرار ندارددرکویر عقایدآدميان همچون حركت طبيعت اطراف، كند و آرام است اما آنكه در كنار درياي خزرمي زيد محال است انديشه اش لااقل لحظه اي تلاطم نيابد ودر زبانش دائم كليشه های زباني نشكند كه اين اساسا خود تعريف شعر است.وقتي در كوير تنفس ميكني هوايي خشك و سخت را فرو مي بري وناخودآگاه حال وهواي كوير را در درونت مي آفريني،اما در كنارخزرمجبوري  هوايي شرجي را فرو بري ودرونت را هميشه مه  آلود نگه داری.

            سفر شمال يك برگ سفرنامه برايم داشت وآن نه شرح كناره هاي زيباي خزر

             که به قول سعيد نفيسي طبايع شاعرانه مي پروراند،بلكه بازخواني كوير بود.

 

 

که به

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:23  توسط شک  | 

چند روزي درگير بازسازي بودم خانه را رنگ مي زديم وبراي همين كامپيوتر را جمع كرده بودم ودرپستو گذاشته بودم البته اين نوسازي دتياي خارج فرصتي به دستم داد تا خود يك سال اخيرم را ورق بزنم،چندان راضي كننده نبودهميشه وقتي خودم را در چنين آزمونهايي قرار ميدهم وبعد هم به خودم نمره منفي مي دهم  به اين فكر ميكنم  كه من نتوانسته ام نماينده خوبي براي نامم در اين دنيا باشم.

به هرحال اكنون من مانده ام با عزمي كوچك و وبلاگي  كه گرد فراموشي بر سرورويش نشسته وراهي دراز در پيش رو كه انتهايش معلوم نيست وهمين است كه كنجكاوي پوئيدنش را در من القاء مي كند.

سفري به شمال در پيش دارم اميدوارم با ايده هاي غني وبلاگي بازگردم تا آن موقع با كامنتهايتان وبلاگم را از تنهائي نجات دهيد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 4:0  توسط شک  | 

امروزروزبزرگداشت حكيم عمرخيام بود.در فرهنگ ما نام خيام يادآور شك بوده است اما اين شك تفاوت جالبي با شك شكاوران گذشته اي مثل "زنادقه"داشته است وآن اين بوده كه شك خيامي كه از مقام فلسفي او نشات گرفته در رداي ظريف وزربفت شعربه مخاطبان عرضه شده، همين نيز باعث شده تا ماندگارو پايدار بماند.خيام در شعرش از اين هم فراتر رفته واز قالب رباعي كه داراي وزني ريتميك است استفاده كرده به گمانم با اين تمهيد خيام هم درد را نشان داده وهم درمان را،درد شك به همه يقينهاست ودرمان فراموشي وغنيمت شمردن دم است.به دوبيتي زير خوب دقت كنيد ممنون مي شوم اگر برداشتهايتان را با من هم در ميان بگذاريد:

افسوس كه بيفايده فرسوده شديم                  وز داس سپهر سرنگون سوده شديم

 دردا وندامتا كه تا چشم زديم                             نابوده به كام خويش نابوده شديم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:23  توسط شک  | 

 

 حکیماچوكس نيست گفتن چه سود            از اين پس بگو كافرينش چه بود  

                                               فردوسي         

 

امروز روز بزرگداشت فردوسي بود!!!روزي كه كمترازهرروز ديگري از فردوسي شنيديم.رسانه هاي رسمي كشور كه با مصرف منابع ملي مسئوليت پاسداري از فرهنگ وهنرایران را برعهده دارند ظاهرآ فردوسي را نه فرهنگمندونه هنرمند ارزيابي كردند ووقت  مخاطبان را با اين مقولات كوچك به هدرندادندچرا؟به نظرم پاسخ ساده است.واقعيت اين است كه بسياري ازاين ارباب رسانه كه قراراست براي ما فرهنگ سازو هنرپرور باشند حتي يكبار هم اين كتاب بزرگ را از ابتدا تا انتها نخوانده اند!وبه طريق اولي ازخدمت عظيم فردوسي به زبان و فرهنگ ايراني بي خبرند.اساسآ عظمت فردوسي باعث شده هرازچند گاهي بعضي با تلاش به تخريب اوهويتي براي خود دست و پا كننداينان فردوسي را مداح شاهان لقب ميدهندوطنز روزگارهم اينكه يكبار حاضر نمي شوند دريك گفتگوي انتقادي وآزاد به عمق ناداني خود پي ببرند وبراي هميشه سايه مباركشان را از سر ادبيات اين سرا كم كنند.فردوسي پادشاهاني را مي ستايدكه در وجود آنان صفات ارزشمندي چون عدالت،آزادي،دينداري و...تجلي دارند وازسوي ديگرعامل شوربختي وسقوط بعضي شهرياران را در فقدان اين ويژگي ها ميداند.البته ناگفته نماند كه عده اي نيزازسوي ديگر دچارافراط شده اندومثلآ با دادن القابي چون" قرآن عجم" به شاهنامه، سعي در رودرو نشان دادن اين اثر با قرآن كريم داشته انداينان هم ناخودآگاه شاهنامه وفردوسي را از جايگاه واقعي خود خارج كرده اند.

اما به نظرمن خدمت بزرگ فردوسي در شاهنامه اين بود كه به تاريخ ما ايرانيان عمق بخشيدوريشه هاي هويت ما را مستحكمتر كرد.وقتي فردوسي از ايرانيان دلير،آگاه،وطن دوست وبا فرهنگي چو آرش،رستم وكاوه سخن مي گويد گذشته پشت سرمان از حالت مرموزوغريب خارج مي شود وهمچون تكيه گاهي اطمينان بخش براي نقش آفرينيمان در دنياي پر تكاپوي امروز ظاهر مي شود.

نکته آخراینکه آمريكائيها كه به علت جوان بودن كشورشان فاقد تاريخ دراز دامنه ای بودند در برهه اي اززمان مجبور به جعل تاريخ و"تاريخسازي" شدندوما با سرمايه عظيم و شكوهمند شاهنامه گاهي به دنبال تاريخسوزي هستيم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:9  توسط شک  | 

امروز شمس آل احمد برادر جلال آل احمد به يزد سفر كرده بود و فرصتي پيش آمد تا دو سه ساعتي پاي صحبتش بنشينم.پيرمرد حال بدي داشت، بيمار بود وحافظه اش ضعيف شده بود هر چند كه هيبت روشنفكريش را تا اندازه اي حفظ كرده بود.از خودش چيز چنداني نداشت همه هويتش جلال بود وجلال شاید به همین دلیل هم سعی کرده در کتاب"از چشم برادر"از جلال یک شهید بسازددرست بر عكس سيمين دانشور همسر جلال كه جائي گفته بود من سيمين دانشورم نه سيمين آل احمد.شمس آل احمدرا روشنفكري عقيم يافتم از دسته كساني كه اجاق زايش فكروتئوريشان كور است وتلاش ميكنند همچنان با توسل به يك نسبت مثلآفاميلي خودشان را سر پا نگه دارند چنان كه خود جلال نيزدردامي ديگر مانده بودو جايگاه روشنفكري را با پيغمبري اشتباه گرفته بودو احكامي شبه الهي صادر ميكرد.جلال انسان ماندگاري در تاريخ معاصر ما خواهد بود، نه به خاطر روشنفكريش بلكه به واسطه داستانهاي كوتاهش كه بسيار درخشان است.با همه اين احوال شمس بسيار دوست داشتني بود چرا كه چهره اش نماد صد سال خردورزي ما ايرانيان با شكستهاي بسيار وموفقيتهاي اندك است ويا شايد چهره اين دو برادر آينه همه ايرانياني است كه دغدغه انديشيدن به وضعيت خود را دارند وچون خود را در اين آينه مي بينندهميشه گرايشي مبهم به آنان دارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:42  توسط شک  | 

 نامه رئيس جمهور ايران به رئيس جمهور آمريكا پس از سالها دشمني جاي مكث دارد.متآسفانه  تصويري كه از غرب وآمريكا از طرف غرب گرايان وغرب ستيزان به ما ارائه شده با واقعيت انطباق چنداني ندارد وهميشه تحت الشعاع عوامل غير معرفتي بوده است به عنوان مثال ده ها سال نيروهاي چپ وتوده اي ها آمريكا را در تقابل با بلوك شرق به رهبري شوروي  نماد ضديت با پرولتاريا معرفي مي كردند اينان وهمه ماركسيست ها آنقدر در انتظار فرو پاشي سرمايه داري جهاني به سر كردگي آمريكا نشستند كه عاقبت خود از درون فرو پاشيدند!ازآن سوعده اي هم كه آمريكا را قبله آمال خود مي ديدند در برابر سياستهاي آمريكا در بعضي از نقاط جهان هيچ دفاعي ندارند.واقعيت اينست كه آمريكا يك كشور است با يك تاريخ مشخص(بگذريم كه عده اي آمريكا را كشوري بدون تاريخ ميدانند)آن هم در يك دهكده جهاني كه به يمن رسانه هاي فراگير همه به هم چسبيده ايم وهيچكس نمي تواند ديگري را ناديده بگيرد. اين دنياي كوچك اقتضائات خاص خود را دارد گاهي بايد به آمريكا نامه نوشت وگاهي هم اعتراض كرد.خلا صه كردن موجوديت كشوري مثل آمريكا به بعد شر ويا زرق وبرق هايش نگاهي نادرست است كه منطقآ نتايج نامطلوبي به دنبال دارد نامه اخير مي تواند گام اول در تغيير اين زاويه ديد باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:39  توسط شک  | 

ديروز مصادف بود با "روز جهاني تئاتر". چند سال پيش به ديدن يك تئاتر خوب در يكي از سالنهاي تهران رفته بودم وپس از پايان تئاتر از اينكه اين هنر اثر گذار را اينقدر دير تجربه كردم غبطه خوردم. به گمانم هيچ هنري مثل تئاتر اينقدر بي واسطه با مخاطبش ارتباط نمي يابد وهيچ هنري هم مثل تئاتر جمله معروف"كمال هنر در سادگيست" راتفسير نمي كند.تئاتر دقيقا قطعه اي از زندگيست وشايد به زندگي نزديكترست تا به هنر.در اينجا سلطه دوربين،دروغ بدلكاري،مونتاژ،جلوه هاي ويژه،برداشت هاي مكررومكان هاي غير واقعي وجود ندارد،تماشاگر آنقدر به صحنه نزديكست  كه تنفس بازيگر را هم احساس ميكند وبازيگر هر لحظه در خطر فراموشي كه خصيصه اي كاملآ انسانيست قرار دارد درنتيجه هنوز انسانست كه بر تكنولوژي غالب است و اينسست كه صفت "انساني بودن" بهترين معرف تئاتراست.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:7  توسط شک  | 

كاشكي خبر بازداشت رامين جها نبگلو اينقدر كوتاه نبود چرا كه هر اندازه خبر كوتاهتر باشد فشار واژه ها هم بيشتر است.من وبسياري از همنسلانم به او مديونيم چرا كه از مدخل نوشته هاي او با مفاهيم مدرني چون مدرنيته، روشنفكري، دمكراسي و... آشنا شديم.اميدوارم هر چه زودتر آزاد شود! چرا كه زندان  براي كسي كه عمري از رهايي  سخن گفته بسيار كوچك!است.نگاه انساني او در كتاب هاي گاندي، درجستجوي آزادي، نقد عقل مدرن و...ووضعيت كنوني وي مرا به ياد نوشته اي از خودش مي اندازد:"در جهان مدرن روشنفكران به ندرت به اعتبارزندگي شخصي ويا جهت گيريهاي سياسي خود موردداوري قرار مي گيرند"    

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:35  توسط شک  | 

نمي دانم متخصصان در رويكردعلمي پديده اندوه خيز زلزله را چگونه تعريف ميكنند ولي وقتي ديوارها ازيقين سكون رها مي شوند وتصورهميشگيمان از خانه در هم ميريزد   وقتي همه از ديوارهايي كه قرار بود تكيه گاهمان باشند از ترس جان به زمين و دشت بي ديوار و حصار فرار مي كنند  وقتي مرگ آنقدر نزديك مي شود كه همانند آدم هاي كور حرفه اي از آن مي ترسيم كه با يك حركت انگشت نگاه نا مهربانش به ما جلب شود  وقتي  در ساعت  چهاروسي دقيقه شب چيزي به مراتب خشن تر از زنگ ساعت همه شهر را بيدار مي كند  

وقتي فردا صبح مادر بجاي بيدار كردن كودكش بايد جسد بي جان او را به آغوش بكشد يا شايد پدر آن دو را ويا حتي شايد هيچ كس نباشد كه دستش به آن سه پيكر بي جان در اعماق خروارها خاك انباشته برسد .

آنگاه معمولي ترين آدم هاي اهل زندگي مي گويند:"زلزله" رخ داده است.

مرگ تعدادي از هموطنانمان در حادثه زلزله لرستان حتما سنگين تر از آن است كه تسليت چون مني تسلاي اندكي بر آن باشد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 0:47  توسط شک  |